950

 
 
 
 

حکایتی از ملا نصرالدین

 

 

 

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بامخانه خود مجبور شد،

 مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. 

الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت .

ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت

 و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.

ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود،

ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید.

هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد.

ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد ، که استراحت کند.

در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد  .

وقتی که دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را

 آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود.

به ناچار خودش برگشت پایین .

بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده

 و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده،

 بالاخره الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.

بعد ملا نصر الدین گفت:

لعنت بر من   که نمی دانستم که اگر خر

 به جایگاه رفیع و پست مهمی  برسد

هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد !!

 

 

 

ای خدای بزرگ

 

تویی که به کوه فرمان ایستادن داده ای و به رود فرمان رفتن ...

به پرندگان فرمان پرواز و به ستارگان فرمان درخشیدن داده ای ...

به من نیز بیاموز ایستادن و رهایی را ...

پرواز و روشنایی را ...

تا شاخسار شکسته ام را جوانه های امید بشکفد .

 

 

 

 

خدایا

 

 

دلم تنگ آرامشی ژرف است، تو را می خوانم ...

 

دستم را بگیر و خاطر ابریم را به خورشید بسپار ...

 

و لحظه ای این جان بی قرار را به خویش نگذار ...

 

 

 

خدای من


می خواهم زیر آسمان تو راه بروم


می خواهم خورشید تو بر من بتابد


می دانی خدای خوبی ها؟!

 

می خواهم پاک شوم

 

 

 

یا لطیف

 

 

کاشکی دوباره، تنها مشتی ازلطافتت را به من می

 

بخشیدی تا من می چکیدم و می وزیدم و ناپدید می

 

 شدم

مثل هوا که ناپدید است

 

مثل خودت که ناپیدایی...  یا لطیف

 

                                  مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش...

 

 

 ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد     

 

 

 

 

 

 

لحظه هايتان لبريز از معنويت 

 

و

 

 روزگارتان پر از اقاقی و عسل .

 


 

نوشته شده توسط علی کشکولی در هفتم مرداد 1393 ساعت موضوع | لینک ثابت