950

 

 

 




ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد

 

 

 

زاهدی گوید:

 

 


جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .

 


اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه

 

لباسم را جمع کردم تا به او نخورد .

 


گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

 

دوم مستی دیدم که ...


افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی .


گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

 

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت

 

گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟


کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:

 

تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

 

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد .


گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .


گفت من که غرق خواهش دنیا هستم و چنان از خود بیخود

 

شده ام که از خود خبرم نیست ،

 

تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری

 

 

 

 

عشق، دانشکده ی تجربه ی انسانهاست

 

 

 

گرچه چندیست پر از طفل دبستان شده است...

 

 

 

 

 

 

 

چه عاشقانه ی زیباییست

 

وقتی که میگویی:

 

الهــــی...

 

و او می گوید

 

عبــــدی...

 

ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد

 

خدایا؛ 
 
 
پنجره ای برای تماشا وحنجره ای برای صدا زدن ندارم
 
 
امیدم به توست پس بی آنکه نامم رابــپرسی
 
 
و دفترهای دیروزم را ورق بزنی
 
 
 
 
رحمتت را   جاری کن
آمین...
 
 
 
 
ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد     

 

خدايا!

 

 

من عشق به تو را هم از تو مي خواهم و عشق به عاشقان

 

   تو را و عشق به هر كاري كه مرا به تو نزديك كند.

 

 

خدايا!

 

 

مرا چشمي ده كه فقط گريان تو باشد

 

 و سينه اي كه فقط سوزان تو.

 

به من نگاهي ده كه جز روي تو نتواند ديد

 

 و گوشي كه جز صداي تو نتواند شنيد.

 

 

به ياد علمدر نينوا

 

لحظه هايتان لبريز از معنويت 

و

 روزگارتان پر از اقاقی و عسل

 

 


 

نوشته شده توسط علی کشکولی در بیست و هفتم آذر 1393 ساعت موضوع | لینک ثابت