950





احترام به بزرگترها را فراموش نکنیم


به مادران در قید حیات


و رفتگان در خاک


یا علی مددی


ايـن متــن را جـــدي بگيـريم


هيچگاه عشق را با محبت، دلسوزي،


ترحم و دوست داشتن يكي ندان، همه


اينها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق.




ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد


آرامش سنگ یا آرامش برگ ؟




مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و

افسرده به سطح آب زل زده بود.

استادی از آنجا می گذشت. او را دید و

متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. 

مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت:

عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام

به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم

و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟

استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را

داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن

وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان

آن می سپارد و با آن می رود.

سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی

آب برداشت و داخل نهر انداخت

. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل

نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

استاد گفت: این سنگ را هم که دیدی.

به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی

جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد.

حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را

می خواهی یا آرامش برگ را؟!

مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد

و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر

افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود

و الان معلوم نیست کجاست!

لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با

وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد

اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد.

من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"


استاد لبخندی زد و گفت:


پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات

جاری زندگی ات می نالی؟

اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب

ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر

جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده.

استاد این را گفت و بلند شد تا برود.

مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی

کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.

چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی

مرد جوان از استاد پرسید:

شما اگر جای من بودید آرامش سنگ

را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟



استاد لبخندی زد و گفت:


 من تمام زندگی خودم را با اطمینان به خالق رودخانه

 هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم

 در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان

 از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب

نمیشوم و من آرامش برگ را می پسندم


اگر شما به مشکلات پشت کنید  سختی ها


هیچگاه  به شما پشت نخواهند نمود بهترین راه ،



مبارزه پیگیر  و همیشگی با سختی هاست


ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد


خدایا


 

دستگیرم شو تا بدانم انگشتری وجودم

 

 

بی نگین ایمان و خدمت

 

 

هیچ رنگ و جلایی ندارد

 

 

و بی عنایت تو بسیار کشتی ها


کمی مانده به ساحل

 

 

غرق و فنا می شوند


ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد  


خدایا


 

یاریم ده که گرچه بهشت زیبا و دلخواه است

 

 

بی دیدار تو رنج محض و جانکاه است

 

 

من به حور و قصور بهشت نمی نازم

 

 


که اگر یک نفس با تو باشم

 

 

از آن هزاران بهشت می سازم 



ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد  



الهی یا رب العا لمین

 

سرزنده و دل زنده باشید





 

نوشته شده توسط علی کشکولی در ششم آبان 1392 ساعت موضوع | لینک ثابت