950

 
 
 
 

عاقبت معامله با شیطان

 

 

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود. ابلیس را دید که با انواع طنابها

 به دوش درگذر است, کنجکاو شد و پرسید:

 ای ابلیس ، این طنابها برای چیست؟

جواب داد: برای اسارت آدمیزاد. طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس

 و سست ایمان، طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند

. سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت

: اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خداین

د و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.

مرد گفت: طناب من کدام است ؟

ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را

 گره زنم خطای تو را به حساب دیگران می گذارم ...

مرد قبول کرد.

ابلیس خنده کنان گفت:

عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود

 انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت

 

 

 

خدایا

 

 

دلم تنگ آرامشی ژرف است، تو را می خوانم ...

 

دستم را بگیر و خاطر ابریم را به خورشید بسپار ...

 

و لحظه ای این جان بی قرار را به خویش نگذار

 

 

 

 

خدای من!

 

 

اگر مرا خسته می بینی


بدان


من هم دیگر از تمام این خستگی ها خسته ام


کاش می شد این خستگی را زدود


کاش می شد


این پوسته ی آزار دهنده را از تنم جدا کنم


پوسته ی تکرارها


دلتنگی ها

 

 

 

 

خدای من!

 


می خواهم زیر آسمان تو راه بروم


می خواهم خورشید تو بر من بتابد


می دانی خدای خوبی ها؟!

 

 

می خواهم پاک شوم

ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد     

 

 

 

 

 

 

لحظه هايتان لبريز از معنويت 

 

و

 

 روزگارتان پر از اقاقی و عسل .

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط علی کشکولی در بیست و هشتم مرداد 1393 ساعت موضوع | لینک ثابت