950







خدایا دستانی عطا کن که



تو را برایم از تو بخواهد




کفش پاره



پشت ويترين مغازه ايستاده بود .


به کفشهاي پاره اش نگاه ميکرد.


 هزار و يک سوال از ذهنش ميگذشت.


 رويش را که برگرداند ، ميخکوب شد.

مردي را روي صندلي چرخدار ديد


که اصلا پا نداشت.


شاد و خندان از جلوي مغازه گذشت.




خدایا



مرا آنجا دیدی که گفته بودی نبینمت!



و مرا آنجا ندیدی که گفته بودی ببینمت!



خدایا



قد نامردی هایم بلکه خیلی بیشتر تو مهربانی


لطفا مرا برای تمام


بودن و نبودن هایم


مواخذه نکن


 

خدایا

!

تو را غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم،


تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم،


تو را وفادار دیدم و هر جا که رفتم بازگشتم،


تو را گرم دیدم و در سردترین

لحظه ها به سراغت آمدم،

تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی؟؟؟


 

الهی!

 


 من غلام آن معصیتم که مرا به عذر آرد...



و از آن طاعت بیزارم که مرا به عُجب آرد


ای مرغ سحرعشق زپروانه آموز
که آن سوخته را جان شدوآواز نیامد     



لحظه هايتان لبريز از معنويت 

و

 روزگارتان پر از اقاقی و عسل .




 

نوشته شده توسط علی کشکولی در بیست و هشتم فروردین 1393 ساعت موضوع | لینک ثابت